در بیست‌وهفتمین قسمت از فصل چهارم «هزار داستان» مطرح شد

فقط 15 سال داشتم که اسیر شدم

فقط 15 سال داشتم که اسیر شدم
بیست و هفتمین قسمت از فصل چهارم «هزار داستان» با اجرای رضا داودنژاد و با قصه سه اسیر همنام در اردوگاه اسرا، یکشنبه 13 آبان‌ماه روی آنتن شبکه نسیم رفت.

به گزارش فیلم‌نت نیوز، در ابتدای این قسمت از برنامه «هزار داستان» رضا داودنژاد مجری این قسمت از برنامه ضمن معرفی علیرضا ولی‌پور مهمان اول برنامه از او خواست که برای تعریف داستان خود در استوید حضور پیدا کند. داودنژاد در معرفی علیرضا گفت که او ۱۵ سالگی اسیر شده است و زندگی او با دیگران بسیار متفاوت است.

علیرضا درباره داستان زندگی خود گفت: از روز اول جنگ ما درگیر بودیم و با چشم غیرمسلح تانک‌های عراقی را دیدم. پدرم کشاورز و کارگر بود و در زمان جنگ هم شغل خود را ادامه داد. بعد از دو ماه تمام  منطقه تخلیه شد و من همراه پدرم در منطقه جنگی بودم. پدرم مخالف بود که به خط مقدم بروم. بالاخره از شوش اعزام شدم و در عملیات بیت‌المقدس مقدماتی حضور داشتم.

او ادامه داد: وقتی نیروهای بعثی را می‌دیدم هیچگاه فکر نمی‌کردم اسیر شوم. شب اعزام بود که پدرم آمد و نگذاشت اعزام شوم. بالاخره به هر طریقی بود به خط مقدم اعزام شدم. به محض رسیدن به خط مقدم در گردان خط شکن حضور یافتم. در این گردان احتمال شهادت بسیار زیاد بود باید معبر باز می‌شد و از میدان مین می‌گذشتیم. همه دوستانم شهید شدند و ما از معبر عبور کردیم اما فردای آن روز اسیر شدیم. آن زمان من فقط ۱۵ سال داشتم.

علیرضا افزود: روزهای اول، اسارت را باور نداشتم و همیشه فکر می‌کردم که دوستانم می‌آیند و ما آزاد می‌شویم. اگر روز اول می‌دانستم که قرار است ۸ سال اسیر باشم قطعا می‌مردم. دیوارهای زرد رنگ بتونی بلند که هر طرف را نگاه می‌کردیم دیوار بود. در ۸ سال اسارت هیچ‌گاه سیر نشدم و نتوانستم شکم‌ سیر غذا بخورم. در اسارت حتی نان هم نداشتیم بخوریم. خصوصا چند ماه اول به شدت از لحاظ غذایی مشکل داشتیم. تمام این مشکلات با اتحاد و برادری برایمان راحت‌تر شد و گذراندیم.

علیرضا در شرح بیشتر اسارتش گفت: با کابل میخ‌دار اسرا را کتک می‌زدند، طوری کتک می‌زدند که برخی از دوستان ما چشم خود را از دست دادند. قرار گذاشته بودند که هر کس تخلف کرد مسئول آسایشگاه را شکنجه دهند. مسئول آسایشگاه روزی ۸ بار کتک می‌خورد. یک سال و چند ماه من هر روز کتک می‌خوردم.

داودنژاد از علیرضا پرسید: آن زمان وقتی که کتک زیادی می‌خوردید به چه چیزی فکر می‌کردید؟

علیرضا جواب داد: من بارها و بارها سجده کردم و آرزو کردم که بمیرم. شرایط ما بسیار سخت بود. ما با تمام دشواری‌ها مراسم مذهبی و باستانی مثل عید نوروز را برگزار می‌کردیم. در اوج گرفتاری و اسارت این مراسم باعث دلخوشی اسرا بود. در اردوگاه به صورت پنهانی رادیو داشتیم که اگر از ما می‌گرفتند اعدام‌مان می‌کردند.

او افزود: با این نگاه به ایران آمدم که ایران مدینه فاضله است و فکر می‌کردم ما خیلی از جامعه عقب افتادیم. در اردوگاه کلاس‌های آموزشی زیادی برای خودمان گذاشته بودیم که این موضوع کمک زیادی به سطح سواد اسرا کرده بود.

علیرضا درباره داستان دو تن از دوستانش که آنها هم همنام او بودند و می‌خواستند از اردوگاه فرار کنند گفت: بعد از فرار آن دو نفر روزهای سختی را در اردوگاه گذراندیم. عراقی‌ها می‌ترسیدند که این فرارها دامنه‌دار باشد و اردوگاه‌های دیگر هم درگیر شوند. بخاطر همین موضوع حدود یک سال با بدترین شکنجه‌ها با اسرا رفتار می‌کردند. از آن روز به بعد آسایشگاه نفرین شده شد. بدترین رفتارها با اسرا انجام شد تا روزی که صلیب سرخ آمد و کمی آرام‌تر شدند. به محض اینکه صلیب سرخ از اردوگاه خارج شد آن دو علیرضا را به زندان ابوقریب انتقال دادند.

داودنژاد از علیرضا پرسید که اگر امروز این دوستان را ببینید چه حسی خواهید داشت؟

علیرضا جواب داد: من از روزی که آنها را به زندان ابوقریب انتقال دادند آنها را ندیدم. حس خوبی خواهم داشت و در همان دوران اسارت آنها را حلال کردم، اما واقعا هم خودشان و هم تمام بچه‌های اردوگاه اذیت شدند.

داودنژاد درباره لحظه آزادی از علیرضا سوال کرد و او گفت: روزی هزار نفر اسیر بین دو کشور مبادله می‌شد، بعد از چند روز به خانه رسیدم. تنها کسی که خوب شناختم، مادرم بود. خیلی از اسرا بودند که در اثر خوردن غذا فوت کردند چون واقعا چندین سال بود که غذای سالم و درست نخورده بودیم. وقتی از اسارت آمدم دوباره درس خواندن را شروع کردم و در دانشگاه تهران رشته حقوق قبول شدم. از هیچ سهمیه‌ای برای حضور در دانشگاه استفاده نکردم. تا دکتری حقوق ادامه تحصیل دادم و دانشجو بودم که ازدواج کردم.

داودنژاد درباره حس علیرضا در زمان بیرون آوردن صدام از مخفی‌گاهش پرسید و علیرضا جواب داد: آن زمان کارمند وزارت کار بودم که چندین نفر به من زنگ زدند و خبر دادند که صدام را گرفته‌اند. آن لحظات جزو لذت بخش‌ترین لحظات زندگی‌ام بود.

او ادامه داد: کشور ما شهدایی دارد که بر گردن همه حق دارند. ما در کنار این شهدا زندگی کردیم. این‌ها افرادی بودند که در تاریخ اسطوره هستند. می‌خوام از اینجا به همه افراد جامعه بگویم که اگر در این مملکت به جایی می‌رسید برای مردم کار کنید، چون شهدا از خودگذشتگی کردند که ایران پابرجا بماند.

فصل چهارم برنامه «هزار داستان» به تهیه‌کنندگی جواد فرحانی و کارگردانی مریم نوابی‌نژاد تا 25 آبان ماه هر شب ساعت 21 روی آنتن شبکه نسیم می‌رود و در ساعات 5 صبح، 9 صبح، 15 بعدازظهر بازپخش می‌شود.

فیلم‌نت نیوز، رسانه به‌روز اخبار روز سینمای ایران و جهان را در کانال تلگرام فیلم‌نت نیوز دنبال کنید
0

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *