در پنجاه و نهمین قسمت از برنامه «هزار داستان»:

زمناکو و عشق خالصانه به مادر

زمناکو و عشق خالصانه به مادر
پنجاه و نهمین قسمت از برنامه «هزار داستان» با اجرای پیام دهکردی شب گذشته (شنبه 27 آبان ماه) روی آنتن شبکه نسیم رفت و به گفت‌وگو با علی کیانی‌پور (زمناکو) معروف به علی حلبچه‌ای اختصاص داشت که در سن 4 ماهگی و پس از بمباران شیمیایی حلبچه به ایران آورده شده و توسط زنی ایرانی بزرگ شده بود.

به گزارش فیلم‌نت نیوز، پیام دهکردی در ابتدای این قسمت از برنامه «هزار داستان» گفت: خانواده‌ای بودند با چند بچه قد و نیم قد و یک نوزاد. نزدیک عید بود، پدر خانواده منتظر مهمان و مادر خانواده در تدارک بساط پذیرایی از مهمان‌ها. همه چیز در یک فضای آرام بود اما صدای چندین انفجار و ویرانی میهمانی را خراب کرد. شهر تبدیل به یک شهر یخ زده و منجمد شده بود. خیلی‌ها مردند و کسانی آمدند تا به این شهر و به این مردم کمک کنند. در میان فریادها و ناله‌ها و تلی از اجساد قربانیان بی گناه صدای نوزادی به گوش می‌رسد. انگار این صدا نوای امیدبخشی است که دوباره نغمه سر می‌دهد. می‌دانید وقتی که بزرگ می‌شویم لهجه و مدل راه رفتن و شیوه زندگی پیدا می‌کنیم اما در نوزادی همه یکسانیم گویی نوای نوزادان نوایی بدون لهجه، عریان، ساده، زلال و صادق است. صدایی نوزاد می‌آمد، نوزادی بدون مادر و بی پناه. وه چه زود دیر شدیم من و کودکم، دردا من، دریغا کودکم. میهمان این برنامه آقای علی کیانی‌پور است.

پیام دهکردی در ادامه بیان کرد: برای من خیلی اتفاق باشکوهی است که در این برنامه در محضر شما هستم. از کجا شروع کنیم؟ از دلتنگی؟

علی: خیلی از جاهای داستان زندگی من دلتنگی است. می‌توانم بگویم دلتنگی‌های من از اولین ماه‌های زندگی‌ام شروع شده است. ولی شروع داستان زندگی من در ایران از مشهد شروع شد. ۲۲ سال در مشهد زندگی کردم و شروع زندگی من در مشهد به سال 1366 برمی‌گردد. زندگی من از آنجا شروع شد که در مهدکودک بنیاد شهید مشهد افرادی بودند که خیرخواهانه به بچه‌های شهدا کمک می‌کردند. یکی از زنانی که در آن انجمن خیریه بود و خودش هم از جنگ‌زدگان آبادان بود و به مشهد مهاجرت کرده بودند، اوایل مرا برای چند روزی پیش خودش برد که از من مدتی نگهداری کند تا برای ادامه زندگی من تصمیم‌گیری شود، اما این چند روز به سالهای سال انجامید.

پیام دهکردی: همه ما مادر یا داشتیم یا داریم تو چه تصویری از مادر در ذهن دارید؟

علی کیانی: احساسی که فرزند به مادرش دارد در واژه مادر جا نمی‌گیرد و این احساس فقط از طریق خون منتقل نمی‌شود. من به خانمی که مرا بزرگ کرد مامان می‌گفتم. ما هیچ ارتباطی خونی با هم نداشتیم اما واژه مادر از احساس بین من و او قاصر است. موقعی که ایشان مرا به فرزندی قبول می‌کند بعد از چند روز از بنیاد شهید به او می‌گویند که می‌تواند مرا به بهزیستی تحویل دهد و او قبول نمی‌کند و مرا پیش خودش نگاه می‌دارد. او همسرش را از دست داده بود و دو پسر داشت اما هیچ گاه فرقی بین من و بچه‌های خود نمی‌گذاشت. هیچ وقت احساس نکردم که مادر نداشتم. تا زمانی که در ۱۷سالگی مادرم را از دست دادم. غروب بود، مادر برای خرید بیرون رفت و در خیابان با موتور تصادف کرد و ۱ ماه در بیمارستان بود، عفونت ناشی از شکستگی پا او را آزار می‌داد تا اینکه تب سختی گرفتند و دوباره او را به بیمارستان انتقال دادیم. عفونت پای مادرم خیلی زیاد شد و پای او را از زانو قطع کردند. آنجا گفتند که باید فرم رضایت را پسرانش امضا کنند، هیچ کس به من نگفت که تو هم باید امضا کنی. آن روز خیلی ناراحت بودم و خیلی برایم سخت بود. وقتی که مادرم در بیمارستان بود با خود می‌گفتم دیگر نمی‌گذارم مادر کار کند. مدتی گذشت عفونت بیشتر شد و این بار پای مادر را از ران قطع کردند. شب‌ها پشت درب اتاق عمل بودم و همیشه دوست داشتم حتی صدای ناله‌اش را بشنوم تا بفهمم زنده است. یک شب خاله‌ام به من گفت برایت ماشین می‌گیرم به خانه برو و کمی استراحت کن. گفتم نه می‌خواهم تنها باشم. ساعت‌ها گریه کردم و پیاده به سمت خانه رفتم. صبح پرستار تماس گرفت و گفت که مادرم حال خوبی ندارد. وقتی به بیمارستان رسیدم دیدم برادر بزرگم گریه می‌کند و سرش را آرام آرام به دیوار می‌کوبد. فهمیدم مادر فوت شده است. در آن لحظه‌ها برایم خیلی سخت بود. فقط می خواستم فریاد بزنم و از خدا بپرسم که چرا باید هم در حلبچه و هم مشهد مادرم را از دست بدهم. بعد از فوت مادر خاله‌ها و دایی‌هایم گفتند که باید با برادر بزرگم زندگی کنم، مدتی با برادر بزرگم مه تازه ازدواج کرده بود زندگی کردم اما باید واقعیت را قبول می‌کردم که تنها شدم. بعد از دو ماه به خانه بازگشتم و زندگی را به تنهایی شروع کردم. روزی که به خانه برگشتم دیدن جای خالی مادرم خیلی سخت بود. تا چندین ماه در خانه با یاد مادر زندگی می‌کردم. گاهی فراموش می‌کردم او نیست و ناخواسته شروع می کردم با او حرف زدن.

دهکردی: داغ خصلتش این است که هر چقدر زمان می‌گذرد بیشتر انسان را می‌سوزاند. تنهایی از دل این تلخی‌ها و غربت‌ها می‌آید انگار فرد معلق در هواست. موقعیتی که شما در این شرایط در آن قرار می‌گیری تلخی است که بالاتر از آن کمدی است. شما یک سوگ طولانی داشتید. بعد از فوت مادر ایرانی‌تان چه کردید؟ چه تصمیمی گرفتید؟

علی: اولین تصمیمم این بود که دنبال هویتم بگردم. احساس می‌کردم یک چیزی را گم کردم که باید پیدایش کنم. دوستانی داشتم که فرزند شهید بودند. با یکی از این دوستانم به نام علی دادی خیلی حرف می‌زدیم و درد دل می‌کردیم از بچه‌گی با هم بزرگ شده بودیم. وقتی او از پدرش حرف می‌زد و می‌گفت که هر وقت دلش می‌گیرد با عکس پدرش درد و دل می‌کند، من با خودم می‌گفتم که تو خیلی خوشبختی که می‌دانی پدرت چه کسی بوده و چه شکلی بوده اما من حتی نمی‌دانم پدر و مادرم چه قیافه‌ای داشتند. بعد از فوت مادر دنبال پدر و خانواده‌ام در حلبچه گشتم. من به همه سازمان‌ها و نهادها سر زدم اما هیچ نتیجه‌ای نگرفتم. یک روز به سفارت عراق رفتم. زنگ در را زدم و گفتم من عراقی هستم. در را باز کردند. آقایی در آنجا بود. ماجرای زندگی‌ام را برایش تعریف کردم. از من پرسید پاسپورت عراقی داری؟ گفتم نه. گفت ما هیچ کاری نمی‌توانیم برایت انجام دهیم.

دهکردی: عملیات والفجر 10 انجام می‌شود. ایرانی‌ها وارد حلبچه می‌شوند و از آنها استقبال می‌شود. حلبچه متعلق به خود عراق است. چه اتفاقی باید برای مغز یک دیکتاتور بیفتد که روی سر مردم خودش بمب بریزد. تمام این غفلت‌ها در گوشه گوشه دنیا علی‌ها را به دنیا می‌آورد. ادامه بدهید.

علی: اینکه نه ایرانی بودم و نه عراق مرا قبول می‌کرد برایم خیلی سخت و ناگوار بود. به دفتر سازمان ملل در مشهد رفتم. درخواست یک سری مدارک کردند و گفتند ما مشکل شما را بررسی و حل می‌کنیم اما تا همین الان هم هیج خبری نشده است. همه تلاش‌ها را انجام دادم اما هیچ نتیجه‌ای نگرفتم. یک روز در حالی که در اینترنت جست‌وجو می‌کردم، به سازمان حمایت از قربانیان بمباران‌های شیمیایی برخورد کردم. فکر کردم شاید آنها بتوانند به من کمک کنند. به آنها ایمیل زدم و قصه زندگی‌ام را گفتم. آنها بعد از چند روز دکتر شهریار خاطری جواب ایمیل مرا داد و گفت داستان زندگی تو برای ما خیلی جالب است و می‌خواهیم تو را ببینیم. حدود یک ماه بعد به تهران آمدم و ایشان را دیدم. دوست داشتم عکس‌های جدیدی از حلبچه را ببینم. پیش دکتر خاطری عکس‌هایی از حلبچه را دیدم. احساس کردم من متعلق به آنجا هستم اما راه رسیدن به آنجا را نمی‌دانستم.

دهکردی: من با دیدن عکس‌هایی از فجایع جنگ و بمباران‌های شیمیایی حالم دگرگون می شود. تو که می‌دانستی در لحظه گرفتن این عکس‌ها شاید چند متر آن طرف تر بوده ای چه حسی داشتی؟

علی: قبل از دیدن دکتر خاطری عکس‌های بمباران را دیده بودم. عکسی را دیده بودم که مادری در کنار کودکش افتاده بود. همیشه با دیدن این عکس پیش خودم داستان می‌ساختم و می‌گفتم این عکس من و مادرم است. خیلی وقت‌ها با عکس‌ها برای خودم داستان درست می‌کردم. با دکتر خاطری در ارتباط بودم. خیلی تلاش کردند مشکل شناسنامه مرا در ایران حل کنند متاسفانه نشد. دنبال کار تابعیت خودم بودم و دل شکسته در خیابان راه می‌رفتم و گریه می‌کردم که در کنار دیوار اداره‌ای چشمم به آیه‌ای از قرآن افتاد که نوشته بود من یتوکل علی الله فهو حسبه یعین هر کس بر خدا توکل کند از غیر او بی‌نیاز می‌شود. نور امیدی در در دلم ایجاد شد. اشک‌هایم را پاک کردم و گفتم مطمئنم که یک اتفاق خوبی می‌افتد. چند روز بعد دکتر خاطری با من تماس گرفت و گفت وزیر بنیاد شهید کردستان عراق به تهران آمده، سعی می‌کنم شرایطی فراهم کنم او را ببینی و با او صحبت کنی. من او را دیدم و داستان زندگی‌ام ‌را برایش توضیح دادم. او امید را به دل من آورد و گفت در حلبچه 46 خانواده هستند که ۶۰ بچه آنها گم شده‌اند. همیشه فکر می‌کردم که پدر و مادرم شهید شده‌اند و فقط دوست داشتم عکسی از آنها را ‌ببینم. حرف او امید زنده بودن پدر و مادرم را در دلم زنده کرد و هدفم از پیدا کردن هویت به این سمت تغییر کرد که شاید بتوانم پدر و ماردم را پیدا کنم. یک هماهنگی‌هایی بین ایران و عراق انجام شد و من به کردستان عراق رفتم و به نزدیکی حلبچه که رسیدم، گریه‌ام گرفت و تا خود حلبچه گریه کردم. خانواده‌هایی که بچه‌هایشان را گم کرده بودند به استقبال من آمدند. در چشم آنها امید را می‌دیدم. وقتی رسیدم و آنها را دیدم، به این فکر کردم که طوری نگاه نکنم که امید را در دل آنها زنده کنم. نمی‌توانستم در چشم آنها نگاه کنم. سرم را پایین انداخته بودم و هیچ کس را نگاه نمی‌کردم. جلساتی برگزار شد و تعدادی از خانواده‌ها که سن فرزند گمشده‌شان با من مطابقت نداشت، حذف شدند. ۵ خانواده ماندند که بچه‌های آنها در سال ۶۶ چند ماهه بوده است. تنها راه برای پیدا کردن خانواده من آزمایش دی ان ای بود.

دهکردی: می‌خواهم دوستی را به جمع خودمان دعوت کنم. ایشان یک مستندساز خوب هستند و شما پیوند پر از مهری با او دارید. آقای مهدی قربان‌پور مستندساز و کارگردان فیلم «زمناکو» مهمان دیگر ما هستند. از شما ممنونم که فرصتی فراهم شد که در خدمت شما باشم. از حس اولیه که داشتید برای ما بگویید.

قربان‌پور: من با داستان علی در موزه صلح تهران آشنا شدم، در موزه در حال قدم زدن بودم و مواجه شدم با عکسی که خیلی به چشمم آمد و خود را نزدیک به آنهایی که در عکس می‌دیدم حس کردم. آقای دکتر خاطری قصه علی را برای من تعریف کرد. در ابتدا نمی‌دانستم در مورد چه چیزی می‌خواهم داستانی بنویسم و بسازم. ۳ سطر زیر عکس نوشته شده بود که مرا با خود همراه کرد. موضوع را با تهیه‌کننده‌ای که همیشه با او کار می‌کنم، حامد شکیبانیا مطرح کردم و شروع به ساخت فیلم «زمناکو» کردیم.

علی: از من و 5 خانواده باقیمانده آزمایش خون برای انجام تست دی ان ای گرفتند. خون‌ها را فرستادند اردن. من به ایران برگشتم و یک ماه و نیم منتظر بودیم که جواب آزمایش بیاید. خیلی روزهای سختی بود. هر کدام از این خانواده‌ها داستانی داشتند و در این مدت زمانی همه آنها اصرار داشتند به من نزدیک شوند و مرا به خانه‌شان ببرند. نه گفتن به آنها خیلی سخت بود اما دوست نداشتم احساس عاطفی ایجاد شود و بعد متوجه شوند که من فرزند آنها نیستم. تلاش می‌کردم به آنها نزدیک نشوم. با خودم فکر می‌کردم اگر من بچه هر کدام از این خانواده‌ها باشم مسیر زندگی ام به کدام سمت می‌رود. من حتی زبان آنها را نمی‌دانستم و اینجا این افکار ذهن مرا مشغول کرده بود. زمان بسیار سختی بود داشتم به یک نقطه‌ای می‌رسیدم اما نمی‌دانستم آن نقطه کجاست.

دهکردی: آقای قربان‌پور در آن روزها حال و هوای شما چگونه بود؟

قربان‌پور: موضوعات انسانی همیشه برای من جذاب بوده و در فیلم‌هایم زیاد وجود داشته است. کلید واژه‌ای که مرا تکان داد همین حس مادر و فرزندی بود که فکر کردم یک مادر و فرزندی از هم دور هستند. شخصیت‌ها و کاراکترهای فیلم خیلی از من جلوتر بودند. وقتی اولین بار عکس‌های مادر ایرانی علی را دیدم خیلی برایم تکان‌دهنده بود اینکه یک مادری ۲ بچه داشته و یک فرزند را از کشور دیگری را بزرگ کرده است. چییز کهذهن مرا خیلی مشغول می‌کرد این بود که آیا واقعا علی هویتی در یک جای دیگری از دنیا دارد؟ من در حال مکاشفه بودم و این موضوع خیلی داستان را جذاب می‌کرد. دوست دارم این قصه را از زبان علی بشنوید.

علی: یکشنبه باید دادگاه باز می‌شد و ما جواب آزمایش را می‌گرفتیم. در آن شب‌ها تنها در خیابان‌های سلیمانیه راه می‌رفتم و گربه می‌کردم و تمام مدت به مادر ایرانی‌ام فکر می‌کردم. مادرم بخشی از زندگی من است که هیچ وقت از من جدا نمی‌شود. در حلبچه مسئولین جواب را خوانده بودند. در سالنی در حلبچه قرار بود اعلام کنند که من فرزند چه کسی هستم. من همراه با آن 5 خانواده و تمام اقوامشان در سالن منتظر بودیم. در آن لحظات فقط مادرم ایرانی‌ام در ذهنم بود که همیشه به من می‌گفت اگر روزی خانواده‌ات را پیدا کنم حتما فرزندشان را به آنها تحویل می‌دهم. در آن لحظه‌ها عکس مادرم را در گوشی موبایلم نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم و بر خلاف آن خانواده‌ها اصلا به این فکر نمی‌کردم که فرزند کدامیک از آنها هستم. فقط به این فکر می‌کردم که روح مادرم در سالن حضور دارد و اوست که مرا به خانواده‌ام تحویل می‌دهد. نام خانم فاطمه محمد صالح را به عنوان مادرم خواندند و گفتند خونش با من 98 درصد مطابقت دارد. خودم را به مادرم رساندم و اولین کاری که کردم این بود که دستش را بوسیدم. بعد نزد خانواده‌های دیگر رفتم و آنها را در آغوش گرفتم اما می دانم که غم و غصه آنها هیچ وقت تمام نمی‌شود. همه آنها منتظرند که یک روز علی‌هایشان برگردند. تنها صدایی که آن لحظه می‌شنیدم این بود که مادر فریاد می‌زد و خدا را شکر می‌کرد. من هم خدا را شکر کردم که کمک کرد من و مادرم همدیگر را پیدا کنیم.

قربان‌پور: به قدری این لحظات تکان‌دهنده بود من تا چند روز گریه می‌کردم. حس مادر و فرزندی را در آنجا به قدری عمیق دیدم که فکر کردم من آن میزان تعصب که علی به مادر ایرانی‌اش داشت و علاقه‌ای که به مادر کُرد خود علاقه داشت، من هرگز نداشته‌ام و در قبال مادر خودم کم کاری کرده‌ام. این حس عمیق را در علی دیدم و این باعث شده بود که من انگیزه بیشتری برای ساخت فیلم داشته باشم.

علی: مادرم مرا پیدا کرد و بعد از آن زمان آن شد که از مادرم بپرسم بقیه اعضای خانواده چه شدند؟ از او پرسیدم که داستان گم شدن من چه بوده و او گفت که زمانی که حلبچه بمباران شد من در بغل مادرم بودم و خواهر سه ساله‌ام خرمان در بغل پدرم. آنها همراه با برادرم سرتیپ به سمت پشت بام می‌روند تا شاید هوای بیشتری برای نفس کشیدن باشد. در راه پله‌ها برادرم می‌افتد و می‌گوید مادر سوختم. مادرم مرا روی پله‌ها می‌گذارد و چند بار به حیاط می‌رود و دستمالی را خیس می‌کند و با آن دستمال صورت برادرم را پاک می‌کند تا اینکه خودش بیهوش می‌شود و موقعی که به هوش می‌آید بینایی‌اش را از دست داده بوده و از صدای پرستارها متوجه می‌شود که در بیمارستانی در ایران است. سراغ بچه‌هایش را می گیرد، به او می گویند که احتمالا گم شده‌اند. خیلی از بچه‌ها در آن شرایط گم شده بودند، بمب شیمیایی در ۲۰ دقیقه ۵ هزار نفر را شهید و ده هزار نفر را مجروح کرده بود. مادرم بعد از یک ماه بینایی‌اش را به دست می‌آورد و پس از مرخص شدن از بیمارستان برای یافتن فرزندانش در اردوگاه‌ها شروع به جست‌وجو می‌کند اما با اینکه خیلی امید داشته و حتی همیشه موقع تقسیم لباس برای ما هم لباس می‌گرفته تا ما را پیدا کند، نتیجه‌ای نمی‌گیرد و بعد از چند ماه امید زنده بودن ما را از دست می‌دهد و به عراق بازمی‌گردد. تا یک سال و نیم حلبچه قرنطینه بود و به هیچ کس اجازه نمی‌دادند وارد حلبچه شود. زمانی که به مردم اجازه ورود به شهر داده شد مادرم همراه با دایی‌هایم به خانه باز می‌گردد و می‌بیند دو قبر در حیاط خانه وجود دارد. با انجام کارهای قانونی نبش قبر می‌کنند و از لباس‌ها تشخیص می‌دهند که یکی از آنها خواهرم خرمان و دیگری برادرم سرتیپ است. از ۳ برادر دیگر و پدرم هیچ خبری نیست، جنازه‌هایشان هم پیدا نشده و من هم مثل همان خانواده‌ها همیشه ‌چشم به راهم که شاید روزی در جایی یکی از برادرانم را پیدا کنم. بعد از چند سالی که از غم و غصه‌ها گذشت، با دخترخاله‌ام در حلبچه ازدواج کردم و اکنون یک دختر 8 ماهه به نام مایا دارم. همیشه واقعیت‌ها را قبول کردم و به زندگی ادامه دادم اما عشق به مادر ایرانی‌ام را هیچ وقت از دست نداده‌ام. کردها مادرانشان را دایه یا دایک صدا می‌زننند اما وقتی مایا متولد شد، به همسرم گفتم که من مادرم را از دست داده‌ام اما می‌خواهم همیشه یاد و خاطره او در خانه باشد. مایا باید تو را به رسم ایرانی‌ها مامان صدا کند. عشق به مادر ایرانی‌ام را هیچ وقت از دست نمی‌دهم. تاثیر جنگ همیشه باقی می‌ماند و ممکن است وقتی مایا بزرگ شد با خودش فکر کند که چرا عمو ندار و عموهایش چه شده‌اند.

دهکردی: حتما با این نقطه‌گذاری که شما کرده‌اید و خواستید که مایا مادرش را مامان صدا کند حتما روزی او هم به این پرسش می‌رسد که داستان و علت این اسم چیست؟ اسم واقعی خودت چه بود؟

علی: اسم واقعی‌ام زمناکو محمد احمد است. زمناکو نام کوهی است. در کردستان عراق. پدر من در روستایی در عراق کشاورز بود اما صدام روستاها را تخریب و خانواده ما را مجبور کرد که به حلبچه برویم. واقعا دوست ندارم که روزی مایا در جایی مثل اینجا بنشیند و قصه پدرش را تعریف کند، تنها نگرانی من این است که مایا هم یتیم بزرگ شود. امیدوارم روزی برسد که صلح نه تنها در خاورمیانه بلکه در کل جهان برقرار شود و داستان هایی مثل زندگی من دیگر اتفاق نیفتد.

دهکردی: من با کسب اجازه از همه عزیزان به احترام عشق بی‌مانند و زلال علی به مادر ایرانی‌اش فارغ از هر گونه قضاوت و پیش فرض این برنامه را با کمال احترام و با تمام وجود به کبری حمیدپور مادر ایرانی علی کیانی یا زمناکو تقدیم می‌کنم که فکر می‌کنم به گردن علی آقا و همه ما حق دارد. این آرامش و امنیتی که الان داریم و اینجا نشسته‌ایم از برکت حضور کسانی است که برای این آرامش و این آب و خاک جنگیدند، از برکت حضور کبراهایی است که عالمانه و مجاهدانه زندگی کردند. این برنامه را با تمام افتخار و عشق و خضوع و خشوع تقدیم می‌کنم به بانو کبری حمیدپور.

فصل دوم برنامه پرمخاطب «هزار داستان» همچون سری پیشین آن به تهیه‌کنندگی جواد فرحانی و کارگردانی محمدفواد صفاریان‌پور و با طراح و سوژه‌پردازی مریم نوابی‌نژاد در ماه محرم و صفر هر شب ساعت 23 به مدت۶۰ دقیقه روی آنتن شبکه نسیم می‌رود و در ساعات ۳ بامداد، ۱۱ صبح، ۱۷ عصر روز بعد بازپخش می‌شود.

فیلم‌نت نیوز، رسانه به‌روز اخبار روز سینمای ایران و جهان را در کانال تلگرام فیلم‌نت نیوز دنبال کنید
0

دیدگاه(1)

  1. تنها اشکال برنامه هزار داستان وجود مجری آن آقای خیاط است که نباید بیاد چونکه قیافه و حرفاش تکراری شده
    بعد از اینکه قراره یک بازیگر اجرا کنه نیاز ی به حضور این فرد نیست و آمدنش تکراری و آزار دهنده برای مخاطب میشه
    یادم هست تو برنامه دوستانه خراسان رضوی عوامل به هیج وجه خودشون رو تو برنامه نشون نمیدادند و برای تمام کارها از خود اهالی روستا استفاده میکردند که جذابترین برنامه پس از گزارش 5 هم انتخاب شده بود

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *