بهرام بیضایی در 80 سالگی انگار با ما قهر کرده است

«پس بهرام به آمریکا گریخت» تاریخ

«پس بهرام به آمریکا گریخت» تاریخ
«... پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیایی درآمد. آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت…» تاریخ!

شکوفه هاشمی – شاید تنها کسی که بتواند یک علامت تعجب بزرگ جلوی یک جمله خبری و بر پیشانی کلمه تاریخ بگذارد و با همین علامت کل تاریخ باستانی این سرزمین -و شاید تاریخ پس از آن – را به چالش بکشد، بهرام بیضایی باشد. یک علامت حساب‌شده، کل مسیر حرفی را که قرار است یک تاریخ را روایت کند به مسیر مقابلش برد. اینجا بود که بیضایی سی‌وچند سال قبل از فیلمسازی مثل اصغر فرهادی با حقیقت و واقعیت بازی‌‌ای را آغاز کرد که کسی انتظارش را نداشت و البته درک هم نشد،چون هیچوقت به نمایش عمومی درنیامد.

 

بهرام بیضایی

فرهنگ ایران زمین به شدت به بهرام بیضایی در روز اول هشتاد سالگی‌اش مدیون است. 80 سال؟ زمانی که داشتم امسال را از سال تولد بیضایی کم می‌کردم تا به سن‌اش برسم، خودم هم باورم نشد از مردی دارم می‌نویسم که روی مرز نهمین دهه از زندگی همچنان سرپاست و می‌نویسد و می‌خواند و درس می‌دهد. و به عوض همه سال‌هایی که فرهنگ ایران قدرش را ندانست، و از اینجا فراری‌اش داد، دانشگاه امریکایی استنفورد دارد دانشجویانش را زیر نظر بهرام ما تربیت می‌کند. شرم‌آور نیست؟! ما فراری‌اش داده‌ایم، دیگران پناهش داده‌اند. ما قدر ندانستیم، دیگران حظش را می‌برند. روزگار غریبی‌است نبود بهرام بیضایی. از یک سوراخ چند بار باید گزیده شد تا درس گرفت؟!

بهرام بیضایی

رگبار: همین خط را بگیر و برو

«آقای حکمتی: درد… گفتی درد! نمی‌دونم، ولی چرا بزار یه چیز عجیبی رو برات اعتراف کنم. اون کتک تا حدودی هم برام لذت بخش بود! که در همون حال در خودم یه چیزی داشتم کشف می‌کردم، موضوع دیگه خیلی جدیه، تو می فهمی من چی میگم… حس می‌کردم نمی‌تونم بدون اون زندگی کنم.»

نابغه در گام اول کاری کرد کارستان. عاشقانه‌ای تراژیک را روایت کرد که حس و حال درونی‌اش به شدت با سینمای مرسوم آن دوران متفاوت بود. خود بیضایی هم نمی‌داند چرا فیلم را ساخته است. نکته ای که در رگبار به شدت خود را نشان می‌دهد بازی بی نقص پرویز فنی‌زاده و معرفی یک ستاره به سینمای ایران: پروانه معصومی. این دومی البته یکی از شاخصه‌های کاری بیضایی را تشکیل می‌دهد. بهرام بیضایی مثل آلفرد هیچکاک در سینمای امریکا هر چند فیلم را با یک بازیگر زن می‌سازد. رگبار، غریبه و مه و کلاغ با پروانه معصومی، چریکه تارا، مرگ یزدگرد، شاید وقتی دیگر و باشو غریبه کوچک با سوسن تسلیمی، و مسافران، سگ کشی و وقتی همه خوابیم با مژده شمسایی. هر کدام از این زنان شاخصه‌های بازی متفاوت و البته جلوه‌گرانه‌ای داشتند. در رگبار برای اولین بار پروانه معصومی مقابل دوربینی قرار گرفت که مثل دیگر فیلم‌‌های فارسی نبود. احیانا به دنبال قر کمر نمی‌گشت و بازیگر زنش باید درست بازی می‌کرد. البته پروانه معصومی نمی توانست بد باشد، چون اصلا در مقابل غولی مثل فنی‌زاده نمی‌شود بد بود. رگبار فیلمی کم هزینه بود که برای بیضایی گام بزرگی محسوب می‌شد.

فیلم رگبار بهرام بیضایی
پروانه معصومی و پرویز فنی‌زاده |فیلم رگبار

مرگ یزدگرد: شوخی با تاریخ

«آسیابان: برای پادشاهی که در سرزمین خویش می‌گریزد بزرگان چه گفته‌اند؟

زن: سخن بزرگی نگفته‌اند!

آسیابان: من گریزان در سرزمین خویش خانه به خانه می‌رم و همه جا بیگانه‌ام. سفره‌ای نیست که مرا مهمان کند. و رختخوابی نه که در آن دمی بیاسایم. میزبانان خود در حال گریزند. اسبان رهوار به جای آن که مرا به سوی پیکار برانند از آن به در بُردند. شرم بر من.

زن: ما هرگز مهمان نکشته‌ایم!»

اینکه همه فیلم‌های بهرام بیضایی در این مجال ذکر نمی‌شود دلیلی ندارد جز مطول شدن یادداشت.وگرنه که بیضایی علاوه بر ساختن تقریبا 15 فیلم کوتاه و بلند، انبوه نمایشنامه‌های روی صحنه رفته و نرفته، و انبوه کتاب‌های چاپ شده و نشده،آنقدر کار نکرده دارد که اگر بنا به ذکر همه آنها باشد خواندن این یادداشت دشوار می‌شود. اما مرگ یزدگرد از آن کارهایی ‌است که خودش هم به نظرم روی آن نظر خاصی دارد. نمایشنامه ای که سال قبل از فیلم شدن روی صحنه رفت و سال بعدش تلویزیون علاقه پیدا کرد نسخه تصویری‌اش را بسازد. اما کسی در آن زمان فکر نمی‌کرد فیلم به سبب حجاب زنان از اکران باز بماند. هرچه هست با اکران نشدن فیلم، یک نسخه از فیلم دست به دست بین علاقه‌مندان سینما چرخید و تقریبا هر کسی می‌خواست فیلم را ببیند دیده است.

حکایت غریب کشته شدن یزدگرد سوم به دست مرد آسیابان مرو. تاریخ این را گفته است.اما تا چه حد این فرضیه درست است. بیضایی با همان علامت تعجب این حکم را به فرض تبدیل کرد. از همان اول نگذاشت ذهن تماشاگر به سمت بیرون از دایره حقیقت برود. بیضایی تماشاگر را در دایره نگه می‌دارد و می‌گوید حالا ببین.حقیقت چیزی نیست جز بازی در بازی‌های آدم‌ها. حقیقت کاملا نسبی است. پس من -بیضایی- جلوی کلمه تاریخ یک تعجب می‌گذارم و از همان پرده اول نمایش تماشاگر را میخ خود می‌کنم. من کار خودم را کردم، حالا این بازیگرانند که تماشاگر جذب می‌کنند. بازی بیضایی با حقیقت و دروغ،راستی و ناراستی، خیر و شر و هر چیز دیگری که با هم در تقابلند به شدت در این فیلمش با ذهن تماشاگر بازی می‌کند.تازه فیلم شروع می‌شود وقتی از سالن می‌آیی بیرون. اصلا بیضایی برای بیرون از سینما بعد از دیدن فیلم است. داخل سالن چیزی اگر گیر نیاید، بیرون از سالن فیلم یقه تماشاگر را ول نمی‌کند. مرگ یزدگرد شاید تنها تجربه تاریخی است که می‌تواند درگیر کند، در یک فضای بسته، و میزانسن‌های پیچیده. با بازی درخشان سوسن تسلیمی که شاید به جز یک فیلمش بعد از انقلاب فیلم دیگری از خود را روی پرده ندید. پس از ایران رفت و سال‌ها زودتر از بهرام بیضایی به جایی رفت که ارزش وجودش را بیشتر دانستند.حتما شنیده‌اید که سوسن تسلیمی را چند سال قبل نامزد بالاترین مسند فرهنگ و هنر کشور سوئد کردند به عنوان وزیر. ما داریم با نخبگان این خاک چه می‌کنیم؟!

فیلم مرگ یزدگرد بهرام بیضایی
بهرام بیضایی و سوسن تسلیمی در پشت صحنه فیلم مرگ یزدگرد

باشو غریبه کوچک: تنها نام ایران است که می‌ماند

«نایی: (باشو، در حال نوشتن نامه) برای نوشتن این نامه نزد همسایه نرفتم، این نامه را پسر من می نویسد که نام او باشوست، ایشان در همه ی کارها ما را کمک می کند، و نانی که می خورد از کاری که می کند کمتر است، و آن نان را من از لقمه ی خودم می دهم! او مثل همه ی بچه ها فرزند آفتاب و زمین است. و کم کم از شیش تا حرفی که می زند سه تا حرف آن مرا حالی می شود.»

یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران در فهرست ده‌تایی‌هایی که همیشه به یک بازی شبیه بوده است، اما از درونش پیام‌های مشخصی بیرون آمده است. دوران جنگ است و محور اصلی جنگ در جنوب ایران. بچه‌ای از آن خطه تقدیر را بغل می‌کند و با کامیونی به شمال ایران می‌آید بی آنکه بفهمد جا می‌رود.این خط اصلی قصه‌ای است که تمام وجود بهرام بیضایی و ما را تا همین حالا و شاید تا سال‌ها بعد حتی زمانی که هیچکدام از ما نباشیم در برگرفت و می‌گیرد. چون محور اصلی فیلم بیضایی، بر خلاف محور اصلی جنگ، نه جنوب، نه شمال، نه غرب و شرق، که کل این سرزمین و مردمانش را در برمی‌گیرد. زبان مشترکی شاید نداشته باشیم اما با نایی(سوسن تسلیمی) و باشو می‌توانیم به زبان مشترک برسیم. دلمان با نایی می‌تپد برای باشو وقتی تب می‌کند. حس و حال غریبی‌است از باشو گفتن. بیضایی در این فیلم برای ما نسخه‌ای پیچید که اگر فهم می‌شد دیگر نه او الان نبود، نه سوسن تسلیمی. فرزندان ایران در دل ایران جا دارند نه کیلومترها آنطرف تر پیش غریبه‌ها.

فیلم باشو غریبه کوچک بهرام بیضایی

مسافران: آینه‌ای روبه‌روی مردگان

«مهتاب معارفی: ما می‌ریم تهران، برای عروسی خواهر کوچیکترم، ما به تهران نمی‌رسیم، همگی می‌میریم!»

بعد از سوسن تسلیمی نوبت به مژده شمسایی رسید که بشود ناجی فیلم‌های بیضایی. اصولا فیلم‌های بیضایی بر شخصیت‌های زن استوارتر بود تا مردان. زنان محور اصلی بودند و مردان در کنارشان. این تئوری البته کلی است، اما با دقت بیشتر می‌شود این تئوری را از دل فیلم‌های بهرام بیضایی کاوید. مسافران اما پس از یک دهه التهاب برای بهرام بیضایی به ساحل آرامشی می‌مانست که می‌شد کنارش نشست و نفس راحت کشید. قصه آینه است، آینه‌ای که از شمال به تهران می‌رسد. کسانی که فیلم را دیده‌اند شاید تعجب کنند از این جمله. ولی منطق مسافران می‌گوید آینه به تهران رسید و سیطره ذهنی خانم بزرگ بر جمع سایه انداخت. مسافران آغاز مهجورشدن و کنار رفتن بیضایی از سینمای ایران بود. او تا ده سال بعدش فیلم نساخت.

هما روستا فیلم مسافران بهرام بیضایی

سگ کشی: درد خالص زن این سرزمین

«گلرخ : بهتون دلخوشی میدم، پدر بدبخت من که سی سال برای فرهنگ این کشور کار می کنه برای همه چیزش لنگه، از کاغذ و مرکب تا تایپ و پخش و اجازه تک تک کلمات. اما امثال شما هیچ منعی ندارین حتی کسی مانعتون نمیشه از دخترش بخواین بخاطر یکی دیگه بهتون التماس کنه. کسی که متاسفانه بهتر یا بدتر، از جنس شماست نه من. این خیلی خیلی گرونه و شما نباید از تلخیش چیزی بفهمین. ولی باشه… بهتون التماس می‌کنم بخاطر یکی دیگه نه خودم….

سنگستانی : مثل اینکه بیشتر از این چیزی بلد نیستی.

گلرخ : مثلا اشک بریزم؟

سنگستانی : خیلی وقته یه گریه درست و حسابی ندیدم.

گلرخ : حالا هم نمی بینین، من گریه‌هام رو قبلا کردم حالا فقط فریاد برام مونده….»

فیلم سگ کشی بهرام بیضایی
مژده شمسایی در نقش گلرخ کمالی| سگ کشی

 

این بار گلرخ کمالی ده سال پیرتر.انگار در این ده سال اتفاقاتی که در سگ کشی افتاده برای ماهرخ؛ نوعروس مسافران هم رخ داده است. با نام فیلم به دنیای غریبی می‌رویم که انگار انسانی درآن نیست. این بار بیضایی به اجتماعش پرداخته. نقد اجتماعی را ورای زمان وقوع داستان به دهه‌ها و نسل‌ها و تیپ‌های مختلف تسری داده است. برای همین هم نامش می‌شود گلرخ کمالی نام همسرش(مجید مظفری) می‌شود ناصر معاصر. بازی نام‌ها از علاقه‌های کارگردان ما بوده، همیشه. نام‌ها عموما ایرانی‌اند و کمتر بیرون از زبان فارسی. اساسا زبان مسئله بیضایی در همه این سال‌ها بود. در این یکی هم می‌شود ردپای زبان فاخر دیالوگ‌های بیضایی را جست. گلرخ در مواجهه با طلبکارهای شوهرش که در زندان است، با آنها روبه‌رو می‌شود برای گرفتن رضایت. «دادن 20 درصد الان که بهتر از 80 درصد هیچوقته» آخرش هم می‌رسد به سگ کشی. انگار انسانی در کار نیست. آدم‌ها -مردها- می‌افتند به جان هم. تنها کسی که کنار می‌ماند نگهبان باغستان است که انگار دنیایش دنیای دیگری‌ست.

فیلم سگ کشی بهرام بیضایی
مژده شمسایی و بهرام بیضایی در پشت صحنه فیلم فیلم وقتی همه خوابیم

***

مرثیه سرای خوبی نیستم. اما رفتن بیضایی و برنگشتنش معنی عجیبی دارد. او با ما قهر کرده است. استنفورد قطعا بسیار غریبه است برای زبان فاخری که دست کم 50 سال از این هشتاد سال را در تلاش برای بهتر شدن بوده است. سیاهه انبوه کارهای بهرام بیضایی شاید چند برابر این یادداشت کوتاه باشد، اما مسئله این است که در پس این همه کار هیچ تقدیری نهفته نشده است.اگر تقدیری بوده، باید با 18 ساعت پرواز به آن برسی. تنها دلخوشی ما که اینجاییم از او که اینجا نیست، سری است که دیگران از یکی از فرزندان این ملک بر زبان می‌رانند: بهتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران.

فیلم‌نت نیوز، رسانه به‌روز اخبار روز سینمای ایران و جهان را در کانال تلگرام فیلم‌نت نیوز دنبال کنید
0

دیدگاه(1)

  1. هرگز نخواهم بخشید تنگ‌نظران و متعصبان جاهلی را که با ایجاد مانع و کارشکنی، بهرام بیضایی – این میراث زنده و ارزشمند فرهنگی – را از مملکت و نسل من دریغ نمودند و مجبور به تبعید خودخواسته کردند!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *