مشروح گفت‌وگوی فریدون جیرانی با حبیب رضایی در برنامه‌ی این هفته‌ی «سی و پنج» را بخوانید

سختی در راه عشق سینما نکشیده‌ام ولی تصمیمات مهمی در این راه گرفتم

سختی در راه عشق سینما نکشیده‌ام ولی تصمیمات مهمی در این راه گرفتم
در تازه‌ترین برنامه‌ی «سی و پنج» که از دیشب (چهارشنبه ۱۷ آذر) در سامانه‌ی فیلم‌نت در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفت، حبیب رضایی به عنوان بازیگر و بازیگردان سینما و تلویزیون مقابل فریدون جیرانی نشست.

به گزارش فیلم‌نت نیوز؛ در تازه‌ترین برنامه‌ی «سی و پنج» در سامانه‌ی فیلم‌نت ، گفت‌وگوی فریدون جیرانی با حبیب رضایی از  پرسش درباره‌ی سال و محل تولد رضایی آغاز شد و باگفت‌وگو درباره‌ی جرقه‌ی علاقه‌ی حبیب رضایی به سینما ادامه پیدا کرد و به موضوع بازیگری و بازیگردانی در سینما و تلویزیون رسید. موضوعی که حبیب رضایی در سال‌های حضورش در سینما و تلویزیون در آن تجربه به دست آورده و حرفه‌ای شده. مشروح این گفت‌وگو‌ی جذاب و صمیمانه را در ادامه بخوانید:

 از خودت شروع می‌کنیم. متولد چه سالی هستی؟

 12 بهمن  1348 در تهران به دنیا آمدم.

 متولد کدام محله‌ی تهران هستی؟

یوسف آباد به دنیا آمدم و در سن 1 سالگی به امیرآباد رفتیم تا همین آلان. بیمارستانی که درآنجا متولد شدم بعدا دبیرستان شد و از آنجا دیپلم گرفتم. در واقع تغییر کاربری داد.

 زمانی که به‌دنیا آمدی سینما گلدیس در محله‌ی یوسف‌آباد بود؟

 فکر نمی‌کنم

 پدر چکاره بودند؟

خانواده‌ی‌ من همه پزشک هستند. پدربزرگم و پدرم پزشک بودند. خواهر و برادرم هم پزشک هستند. من فرزند ناخلف بودم. تا 11 سالگی اتاق عمل می‌رفتم و دوست داشتم همه چیز را ببینم. پدر یک درمانگاه خصوصی داشت با این فکر که به قشر بی‌بضاعت کمک کند. پدرم بعد از اتمام تحصیل از آلمان بر‌می‌گردد و در جاده‌ی ساوه درمانگاه تاسیس می‌کند و رایگان عمل می‌کرد.

 تخصص پدر چه بود؟

 هم جراح عمومی بودند هم اورتوپد. و با توجه به امکانات کم آن زمان عمل‌های سختی انجام می‌دادند.

 تحصیلات مادر چیست؟

 مادرم لیسانس ادبیات آلمانی است و تا چند سال پیش هم زبان آلمانی تدریس می‌کرد.

 با تو آلمانی حرف نمی‌زدند؟

 زبان دوم در خانه‌ی ما آلمانی بود. شاید به همین دلیل من از یادگرفتن این زبان گریزان شدم.

 کدام دبستان می‌رفتی؟

 به مدرسه‌ام وفادار بودم و دبستان «ایران» می‌رفتم که در خیابان فاطمی است و راهنمایی مدرسه‌ی «ایثار» می‌رفتم در امیر‌آباد و دبیرستان هم «دکتر هشترودی» بودم.

 سن دبستان که بودی با چه کسی به سینما می‌رفتی؟

ما خانواده‌ای بودیم که سینما برایمان مهم بود. برای من که جایزه بود. اگر کار خوبی انجام می‌دادم سینما می‌رفتم و هنوز هم بعد از سال‌ها پیشنهاد فیلم خوب برای من مثل جایزه‌است. تئاتر هم همینطور، خانواده‌ام به مقوله‌ی هنرهای نمایشی اهمیت می‌دادند.

 اولین فیلمی که دیدی چه بود و چه سالی دیدی؟ از قبل از انقلاب چیزی به یاد داری؟

حدودا 7 ساله بودم که انقلاب شد و از کودکی انیمیشن «سیندرلا» را به یاد دارم که در سینما گلدیس هم دیدم و فیلم «رضا موتوری» را هم درسینما دیدم و البته فیلم‌های بروسلی مثل «اژدها وارد می شود» و «راه اژدها». بعدها بیشترین دریافت من از فیلم، فیلم‌های ویدئو بود.

 از فیلم‌های کودکی که در سینما دیدی تاثیر خاصی نپذیرفتی؟

 کتاب بیشتر در من تاثیر داشت. مثل کتاب‌های «تن‌تن» که از قبل از مدرسه می‌خواندم. علاقه‌ی زیادی به آنها داشتم و همچنین آنها را دوست دارم. در سن 9 سالکی با تشویق برادرم ژان کریستف خواندم و از بین کتاب‌هایی که در آن سن خواندم «آتش بدون دود» نوشته‌ی نادر ابراهیمی را بیشتر از همه دوست داشتم. کتاب‌های ژوزه بارسامو را هم خواندم که زیاد دوست نداشتم. در خانه‌ی ما همیشه دموکراسی بود و برای علاقه‌ام به سینما و اینکه پزشکی نخواندم کسی از من بازخواست نکرد. در آن زمان بخشی از دیوان شهریار را هم حفظ کرده بودم.

 علاقه‌ات به سینما از فیلم‌های ویدئویی شروع شد؟

 بله

چه فیلم‌هایی بودند که تو را جذب کردند و باعث شدند جدی‌تر به سینما نگاه کنی؟

مدل زندگی و دموکراسی که در خانه وجود داشت باعث شد که من تک بعدی به چیزی نگاه نکنم. مثل موسیقی که همه‌ی انواع آن را گوش می کنم، از موسیقی سنتی گرفته تا موسیقی پاپ راک و لوس‌آنجلسی. همین طور در مورد مباحث علمی و سینما. در کل یک فضای جامعی وجود داشت که در آن همه چیز دیده می شد.

 فیلم خاصی بود که در تو تاثیر داشته باشد؟

 این حس را نسبت به هیچ فیلمی ندارم. به نظرم این پروسه مثل یک ویتامین در طول زندگی در رگ‌های من تزریق شد. بیشتر با کتاب و کتاب‌های مصور که بیشتر از همه تن‌تن این تاثیر را در من داشت چون باعث می‌شد فیلم را در ذهنم بسازم و دیدن فیلم‌های متنوع باعث شد بفهمم که خیلی جهان جذابی است.

 تئاتر خاصی را از بچگی به یاد داری؟

 تئاتر «شهر قصه» را خیلی کم و محو به یاد دارم. اما تئاتر «حسنک» را به خاطر دارم و «لوبیای سحرآمیز». تئاتری بود که آدم‌ها روی سن عروسک‌ها را جابه‌جا می‌کردند.

 نقطه‌ی اتصال تو با دنیای بازیگری کی و کجاست؟ یا دوران دبیرستان تئاتر بازی می‌کردی؟

 کار هنری را با نوشتن شروع کردم. نمایشنامه نبودند، دیالوگ‌هایی که بین دو بازیگر تئاتر باید گفته می‌شد. بعد از آن وارد دانشگاه شدم. رشته‌ی مدیریت بیمارستانی. آنجا با بخشی آشنا شدم به اسم جهاد دانشگاهی که کلاس‌هایی برای آشنایی با تئاتر دایر کرد. نوعی ورکشاب بود که آقای پسیانی در مورد تئاتر حرف می‌زد. در واقع آتیلا پسیانی در مقاطع مهمی از زندگی برای من راه باز کرده و همیشه مدیون او هستم. در کلاس با اتود زدن و تمرین کردن آشنا شدم. در آنجا با یک سری از بچه‌های تئاتر آشنا شدم و باز هم از طریق نوشتن و اصلاح دیالوگ که بین سال‌های 69 تا 71 بود. سال 71 باید می‌رفتم سربازی ولی بعد از مدتی به خاطرم مشکل چشم معاف پزشکی شدم. درس را تمام کردم ولی دوره‌ی پایانی را برای گرفتن مدرک نگذراندم. سال 72 یا 73 اولین تجربه‌ی بازی در تئاتر بود برای یک تئاتر دانشجویی آماتور که بازنوشتی بود از قلعه‌ی حیوانات به مدت 40 دقیقه. تئاتر در سالن کوچک پشت تالار مولوی برگذار شد. پنج شب تئاتر را اجرا کردیم و همیشه بازیگر‌ها از تماشاچی‌ها بیشتر بودند. بعد از آن فهمیدم که احساس خوشایندی از بازی دارم و چند تئاتر دیگر هم بازی کردم تا سال 76 که «مصاحبه» را برای آقای رحمانیان بازی کردم و  سال 74 ورود من به کارگاه بازیگری امین تارخ بود که اتفاق مهمی برای من بود.

 چه استاد‌هایی در آموزشگاه بودند؟

 آقای تارخ و استاد الستی  بود که خیلی به او مدیونم. با آقای صادق صفایی هم کلاس‌های خوبی داشتم. البته در ابتدا در کلاس‌های آقای تارخ پذیرفته نشدم. امتحان ورودی کلاس دو مرحله بود . مرحله‌ی اول اجرای آزاد بود و مرحله‌ی دوم متنی بود در‌باره‌ی کویر نوشته‌ی داریوش ارجمند که باید حفظ می‌کردیم. اتفاق عجیبی که افتاد آن نقش را در اتاقی باید بازی می‌کردم که خود آقای ارجمند و مرحوم فتحی نشسته بودند. با هم حرف می‌زدند و عمدا من رو نادیده گرفتند که جزء امتحان بود. مدتی صبر کردم بعد چند جمله گفتم. توجه نکردند و من بلندتر گفتم و آقای ارجمند اخم کرد. فکر کردم کار بدی انجام دادم باز صبر کردم و آنها هنوز مشغول حرف زدن بودند. ناراحت شدم و باعث شد آمادگی که برای امتحان داشتم از بین رفت و خیلی آرام در را باز کردم و از اتاق بیرون آمدم. از اتفاقی که افتاده بود آزرده خاطر بودم در واقع تست قرار بود چیزی در من بیدار کند که متوجه آن نشدم. بعد چند بار به آموزشگاه زنگ زدم تا بلاخره توانستم سه روز قبل از شروع کلاس از آقای تارخ وقت ملاقات بگیرم. جریان را برایش تعریف کردم بعد گفتم شخص دیگری با این استعداد را نمی‌بینم که در آموزشگاه شما باشد. آقای تارخ گفت: «به دو صورت می‌توانم با تو برخورد کنم یا بگویم آقای رضایی انشاالله در دوره‌ی بعدی یا بگویم حبیب جان یه فرصت دوباره به تو می‌دهم که دومی را انتخاب می‌کنم». قرار شد هفته‌ بعد بروم و با مسعود کرامتی تست بدهم. همان متن کویر را اجرا کردم و قبول شدم. آقای تارخ گفت ظرفیت کلاس پر شده است و اگر جا برای همه‌ی افراد نباشد، تو باید به عنوان اولین نفر باید از کلاس بیرون وو من قبول کردم و با این شرط وارد کلاس شدم. این باعث شد که در جلسات اول زیاد اعتماد به نفس نداشته باشم و زیاد با همکلاسی‌هایم صمیمی نبودم. در یکی از تمرین‌ها که همسر آقای تارخ به جای او حضور داشت، قرار بود آمریکا را بازی کنیم. یادم است که داریوش پیرو از ورزش قایقرانی تکنفره به جنگ و بعد به مجسمه‌ی آزادی رسید در اتود. قرار شد من و دو نفر از همکلاسی‌ها اتود اجرا کنیم. یکی با مو و ریش بلند و دیگری با قیافه‌ی معمولی که قرار شد نقش یک ترانس را بازی کند که می‌خواهد عمل تغییر جنسیت داشته باشد. نمایش را به این شکل بازی کردیم که آدم معمولی رفت توی اتاق و دیگری که ریش داشت بیرون آمد و انگار بعد از عمل بود و نمایش خوبی از کار درآمد. اتود بعدی بچه‌ها می‌خواستند با من تمرین کنند. بعد از آن اعتمادم بیشتر شد و با بقیه صمیمی شدم. در دوره‌ی دوم کلاس آقای تارخ من      را به عنوان استادیار انتخاب کرد و با خود او و آقای کرامتی می‌رفتم برای درس دادن.

 در این مدت پیشنهاد بازی هم داشتی؟

 یک نقش به من پیشنهاد شد فیلم «سرنخ» کار آقای پور احمد بود و نقش دستیار قاتل را قرار بود بازی کنم که دوست نداشتم. به همین دلیل موهایم را تراشیدم که انتخاب نشوم. استاد یاری باعث شد که آموزش برای من جدی شود در واقع من با هنرجوها تمرین می‌کردم و آنها را برای اتود آماده می‌کردم. این دوران مصادف شد با آمدن آقای بیرنگ و مرحوم رسام که برای «خانه‌ی سبز» بازیگر انتخاب می‌کردند. آقای تارخ با من تماس گرفتند و گفتند که من برای نقش مهمان انتخاب شدم. خیلی هیجان‌زده بودم از این اتفاق و دیدم که در فیلم‌نامه نوشته شده قسمت «مهمان سبز» قسمت آخر، این تصمیم به دلیل مشکلات مالی بود. قرار بود مرگ مهمان سبز، سریال را تمام کند اما بعد پخش آن قسمت و محبوب شدن آن، باز هم سریال بودجه گرفت و ادامه پیدا کرد.

 این اولین تجربه‌ی بازیگری بود؟

 نه قبل از آن یه نقش کوچک دیگر هم در زمان هنرجویی داشتم که شبیه کارآموزی بود،  سریال «هفت سنگ» کار آقای نواب صفوی بود که من یکی از مسافران هواپیما بودم.

 «خانه‌ی سبز» تجربه‌خوبی بود؟

 بی‌نظیر و استثنایی بود و فوق‌العاده فراموش نشدنی. سریال خیلی محبوب بود. وقتی که ماشین آقای شکیبایی وارد کوچه می‌شد مردم ولوله راه می‌انداختند.

آن روزها مرحوم شکیبایی چه نصیحتی به تو می‌کرد؟

 حیرت‌انگیز بود. تجربه‌ای که داشتم مربوط به سکانسی است که من باید وصیت‌نامه را به او می‌دادم و فضا خیلی سنگین بود و من نمی‌توانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. بعد از شور و مشورت در اتاق فرمان قرار بر این شد که سکانس دوباره گرفته شود. با توجه به تجربه‌ی کمی که داشتم خیلی ترسیدم و مرحوم شکیبایی 10 دقیقه با من حرف زد و مهم‌ترین حرفی که زدن این بود که: «اگر زندگی رو نتوانی دوباره انجام بدی انگار هیچ‌وقت آن را انجام ندادی، اگر این لحظه رو نتوانی تکرار کنی پس مال تو نبوده، به عنوان یک بازیگر باید بتوانی دوباره آن صحنه را بازسازی کنی» خیلی برای من جذاب و تکان دهنده بود. با من که حرف می‌زد بغض کرد و این انرژی به من انتقال پیدا کرد بعد به عوامل گفت که من آماده‌ام و پشت میز نشستیم و سکانس را گرفتیم. این شرایط برای آدم تازه کار بسیار سخت بود و با این کمک‌ها توانستم بازی کنم. نمی‌خواهم حرف کلیشه‌ای بزنم ولی مهم‌ترین نصیحتش این بود که تو اول باید نقشت را باور کنی بعد می‌توانی به مخاطب انتقال بدی. بعدها از این جمله برای درس دادن استفاده می‌کردم که قرار نیست حس تعجب یا عصبانیت را انتقال دهید باید خودتان متعجب یا عصبانی باشید. این باور اینجا شکل گرفت. می‌توانم ادعا کنم که بازیگری را خوب می‌شناسم، نمی‌دانم خودم بازیگر خوب یا بدی هستم ولی بازی خوب و بد را می‌شناسم و مرز تشخیص آن همین «شدن» است. یعنی آدم‌هایی که صاحب یک احساس هستند یا می‌خواهند آن را بازی کنند و این یک عیار سنجی برای بازیگری است.

 این سریال تو را به دنیای بازیگری وصل کرد؟

 به دنیای حرفه‌ای بازیگری

 بعد از «خانه‌‌ی سبز» چه شد؟

 بازتاب و تاثیر سریال در خانواده‌ها باعث شد که شناخته شوم. البته چند اتفاق خوب و دلنشین قبل از ورد به کلاس بازیگری داشتم که یکی از آنها بین سال‌های 70 تا 73 ملاقات با استاد انتظامی بود. جمله‌ی درخشانی که استاد انتظامی به من گفت این بود که: «تو به اندازه‌ی کافی دیوانه هستی» و الان معنی این جمله را می‌فهم که بدون جنون نمی‌شود کار کرد. به من گفت که می‌توانم در پشت صحنه‌ی فیلم «خانه‌ی خلوت» کار آقای صباغ‌زاده حضور داشته باشم. اولین تجربه‌ی من از پشت صحنه‌ی فیلم بود. که توانستم در تدارکات پشت صحنه کمک کنم با اینکه کسی من را نمی‌شناخت و بازی آقای انتظامی و فضایی که با خلاقیتش می‌ساخت بسیار برای من عجیب بود و در من تاثیر گذاشت.

 صحنه‌ای از بازی انتظامی هست که باعث شگفتی شده باشد؟

 بله، صحنه‌ای که در شب یک ملحفه روی سرش می‌کشد. من این فیلم را هفت بار دیدم و باز هم با دیدن این صحنه منقلب می‌شوم. یا صحنه‌ای که لیوان آب را گرفته و سعی می‌کند تمرکز کند. در پشت صحنه‌ی نزدیک به آقای انتظامی بودم و فکر می‌کنم از قیافه‌ام معلوم بود که شاهد یک اتفاق بزرگ هستم.

 با وجود آقای انتظامی و شکیبایی تجربه‌های خوبی داشتی قبل از بازیگری حرفه‌ای؟

 خیلی زیاد. شانس‌های خیلی خوبی بودند و شانس دیگری که داشتم و به وجودش افتخار می‌کنم معرفی‌نامه‌ای است که آقای انتظامی برای بهرام‌ ری‌پور نوشت و من را برای فیلم «پرتگاه» معرفی کرد. نامه‌ای که هرگز نبردم و به خود آقای انتظامی هم گفتم، به من گفت انتظار این کار را از من داشت.  نمی‌خواهم حرف‌های کلیشه‌ای بزنم چون از بچگی عاشق سینما نبودم و هیچ‌وقت دزدکی سینما نرفتم و سختی در راه عشق سینما نکشیده‌ام، ولی به نظرم تصمیمات مهمی در این راه گرفتم.

 فکر کردی در فیلم نامه جایی نداری؟

 در واقع فیلم‌نامه را دوست نداشتم. فکر کنم بازی نکردن در این فیلم بدون اینکه خودم بدانم قدم بزرگی بود.

 بعد از «خانه‌ی سبز» می‌رسیم به «آژانس شیشه‌ای»، چطور انتخاب شدی؟

آقای پسیانی. او مسئول انتخاب بازیگر بود. من را برای «آژانس شیشه‌ای» پیشنهاد داد و وقتی به من زنگ زد گفت اگر از خانه‌ی سبز فیلمی دارم با خودم ببرم و به دفتر آقای حاتمی‌کیا رفتم.

جلسه‌ی اول آقای پرستویی هم بود؟

 روزی که تست می‌دادم نه ولی خاطره‌ای که از او دارم نمایش «عشق آباد» است که 9   بار آن را دیدم – زیاد خاطره تعریف می‌کنم مثل آدم‌هایی که پیر می‌شوند آرزوهایشان کم می‌شه و خاطره‌ها زیاد- و تجربه‌ی بی‌نظیر و دل‌انگیزی بود.

 در دفتر حاتمی کیا چه اتفاقی افتاد؟

 بیرون اتاق منتظر بودم و آقای حاتمی‌کیا داشت فیلم من را می‌دید. من در راه‌رو منتظر دیدن آقای پرستویی بودم. پرستویی نیامد ولی حاتمی کیا از اتاق بیرون آمد من را بغل کرد و گفت: «خنده‌هایت را برای من نگه‌دار.» بیرون در باز صبر کردم شاید آقای پرستویی را ببینم ولی نیامد و رفتم. سه روز بعد با اینکه اصلن فکر نمی‌کردم انتخاب شوم با من تماس گرفتند. روزی که رفتم دفتر آقای حاتمی‌کیا، پرویز پرستویی در اتاق منتظر من بود و من خیلی هیجان زده شدم. آقای پسیانی هم آمد و آنها در مورد تئاتر با هم حرف زدند. آقای پسیانی  فیلم‌نامه را به من داد و نقش «عباس» را خواندم. بعد که رفتم داخل اتاق حاتمی‌کیا، پرستویی و رضا کیانیان هم بودند و قرار شد از روی فیلم‌نامه بخوانیم و من تقریبا از شدت هیجان فلج شده‌بودم. با اینکه خیلی بد خواندم ولی حاتمی کیا به من گفت تو «عباس» این فیلم هستی فقط اعتماد به‌نفس داشته باش. چند روز بعد رفتیم برای تمرین و لباس پوشیدیم البته هنوز قرارداد نبسته بودم تا روز سوم فیلم‌برداری، و برای عکس نمی‌توانستم به صورت آقای پرستویی نگاه کنم. چون اضطراب داشتم خنده‌ام می‌گرفت و اقای پرستویی ‌گفت: «یعنی من اینقدر مضحکم». ارتباط خوبی که در آن لحظه بین ما شکل گرفت باعث شد ترس تمام شود. اول گفته‌بودند لحجه‌ی یزدی داشته باشم، بعد قرار شد مشهدی حرف بزنم و آقای کیانیان گفت که برای گرفتن لحجه به من کمک می‌کند. برایم صدا ضبط می‌کرد که هنوز آن کاست را دارم. دیالوگ‌ها را بدون حس گفته بود که من حس خاصی نگیرم و این خیلی کار سختی است. گوش می‌کردم و اعراب گذاری می‌کردم و خیلی تمرین کردم حتی در زندگی عادی.

 نقش را چگونه در آوردی؟ نقش «عباس» خیلی خوب بود، پرستویی و کیانیان موثر بودند؟

 مجموعه خیلی زیاد موثر بود مخصوصا که رفتن و آمدن من با پرستویی بود و همیشه با او وقت می‌گذراندم،  این همه‌ی استرس را به انرژی تبدیل کرد. و این رفتار حرفه‌ای پرستویی بود. نکته‌ای که وجود دارد این است که در کارگاه بازیگری همه به من می‌گفتند کمدین خوبی می‌شوی و چالش ذهنی من در «خانه‌ی سبز» این بود که چطور گریه کنم و این حس را انتقال دهم. بعد از این دو فیلم تصور کمدی بازی کردن برایم سخت شد ولی فهمیدم که باید هر دو جنبه را تقویت کنم. این اتفاقات باعث شد تلقی من در مورد بازیگری خودم عوض شود و مسیر انتخاب‌هایم را عوض کند. بعد از آن تنها دوست نداشتم بازی کنم دوست داشتم به آدم‌ها کمک کنم که بتوانند بهتر بازی کنند. بعد از آن با لذت دوست داشتم تجربه‌ام را در اختیار دیگران بگذارم.

به نظر می‌آید بعد از شناخته شدی و هنرپیشه‌ی مطرحی بودی البته بعد از آن رفاقت با پرستویی بود و فیلم «شوخی». یادم است که پرستویی برای فیلم «آب و آتش» تو را به من معرفی کرد و ما با هم ملاقات کردیم. بعد از آن تو از بازیگری فراتر رفتی و تصمیم گرفتی به علاقمندان به بازیگری و بازیگران دیگر کمک کنی. این روند چگونه شکل گرفت؟

 همان سالی که «آژانس شیشه‌ای» را بازی کردم با محمد رحمانیان هم آشنا شدم و دعوت شدم به بازی در تئاتر «مصاحبه». اتفاق خوبی که در آن سال برای من افتاد دو جایزه بود که برای فیلم حاتمی‌کیا و بازی در تئاتر رحمانیان گرفتم. فکر می‌کنم غیر از من هانیه توسلی تجربه‌ی دو جایزه سینمایی و تئاتر در یک سال را دارد. این تجربه، آشنایی با آقای رحمانیان و بازی در تئاتر که بسیار سخت بود و نیم ساعت من روی یک صندلی نشسته بودم و به یک صدا جواب می‌دادم و از طرف دیگر آشنایی با سینما از طریق حاتمی‌کیا و پرستویی مثل یک رعدوبرق بود. یک طرف یک سینمای خاص و طرف دیگر یک نمایش خاص بود، همراه با تمرین درست و تعریف درست. این موارد در کنار استادیاری باعث شد فکر کنم می‌توانم به دیگران بگویم چه کاری انجام بدهند و این خیلی مقوله‌ی مهمی است. البته این نکته را بگویم که دیگر بازیگردانی نخواهم کرد در سینما. بازیگردانی مهم است چون ملاک دوست داشتن یا نداشتن یک بازی نیست، ملاک درست یا غلط بودن یک بازی و انتقال دادن درست آن است. در واقع در ذهنم به یک عیاری رسیدم برای سنجش این نکته که یک نقش خوب اجرا شده یا نه. البته این معیار و سنجش زمانی که اولین کار بازیگردانی را برای «من ترانه پانزده سال دارم» انجام دادم کامل‌تر شد. در آن فیلم با اعتمادی که آقای صدر عاملی به من داشت مسئولیت انتخاب بازیگر هم به من داده شد. ادعای دیگری که در زندگی دارم این است که من هنرجوی خیلی خوبی هستم. همه چیز را خیلی خوب یاد می‌گیرم. وقتی به کسی چیزی یاد می‌دهم در کنار آن بیشتر یاد می‌گیرم. و نکته‌ی دیگر اینکه «بازیگری» را بلدم. بازی خوب و بد را تشخیص می‌دهم. یعنی می‌دانم بازی درستی که می‌تواند به بازی خوب تبدیل شود چیست.

 تعریفی از بازی خوب داری؟

 از بازی درست تعریف دارم. بازی است که باور شما را به مخاطب انتقال بدهد. باور نقش را انتقال بدهد. این مجموعه‌ای است از تحلیل نقش، از نگاشته شدن درست نقش، تفسیر نقش و ایفای نقش. که اگر به دل مخاطب بنشیند «بازی» درست می‌شود.

 این باور باید نگارش نقش درست هم آمیخته باشد. درست است؟

 بله این پله‌ی اول است. و بعد تحلیل و تفسیر. تحلیل ذهنیت کارگردان است و تفسیر برداشت بازیگر از حرف کارگردان است، این در نهایت می‌شود ایفای نقش.

 این تفسیر و تحلیل چقدر می‌توانند به هم نزدیک باشند؟

 اصلن باید یکی بشوند که ایفای نقش صورت بگیرد. و اگر نباشد بازی بد می‌شود. در واقع هیچ گروهی دور هم جمع نمی‌شوند که فیلم بد بسازند. زمانی که این فاصله اتفاق نمی‌افتد فیلم درنمی‌آید. و فاصله‌ی نزدیک‌تر بازی را درخشان‌تر و ماندگارتر می‌کند.

 حرف جالبی گفتی، این که آموزش بازیگری نداریم و خودت از آموزش شروع کردی؟

 پرورش بازیگری درست. «آموزش» در این زمینه یک غلط مصطلح است. حس و راه‌های بروز حس پرورش پیدا می‌کند.

 چگونه می شود حس یک بازیگر را پیدا کرد؟

 به نظرم در همه وجود دارد ولی مثل روانشناسی روش برای هر فرد فرق دارد. فرمول خاصی وجود ندارد.

 «آن» یعنی چی؟

 یعنی مجموعه‌ی راه‌های بسیار کوتاه، سریع و مطمعن برای رسیدن به احساس در وجود آدم‌ها ست.

 یعنی درونی است و اکتسابی نیست؟

 بله درونی است و همه‌ی آدم‌ها «آن» یا استعداد بازیگری را دارند. به این دلیل که بزرگترین معلم‌های بازیگری بچه‌ها هستند چونکه بخش عمده‌ای از بازیگری تخیل است و بچه ها همه این تخیل را دارند در نتیجه همه‌ی آدم‌ها نیز دارند. نوع و مسیر زندگی باعث می‌شود که این استعداد مدفون شود یا پرورش بیابد.

 وظیفه‌ی کشف این استعداد با کارگردان است؟

 بله کارگردان این استعداد را در نابازیگر پیدا می‌کند.

 راه خاصی دارد این کشف استعداد؟

 نه به شخص بستگی دارد. هر آدمی راه خودش را دارد. مثل اثر انگشت منحصر به فرد است. برای بچه‌ها یا مثلا صحنه‌های دراماتیک می‌شود یک کلیاتی در نظر گرفت. اما بازیگردانی در هنگام انتخاب بازیگر اتفاق می‌افتد. در واقع بازیگردان درست انتخاب می‌کند و پای انتخاب درست می‌ایستد، نباید اجازه دهد که از مسیری که انتخاب کرده‌است منحرف شود. بازیگردان کمک می‌کند تحلیل کارگردان به تفسیر نزدیک شود. خودش تفسیر نمی‌کند درواقع آموزش بازیگری یا دخالت در کار کارگردان وجود ندارد.

 انتخاب بازیگر یا کستینگ (casting) در ایران معنا دارد؟

 متاسفانه نه

 به نظرم یک دوره ای معنا داشت در ایران؟

 کارهایی در حال انجام بود اما به دلیل مناسبات در تولید فیلم معنایش را از دست داد. البته در بازیگری به دست‌های پشت‌پرده یا پارتی‌بازی اعتقادی ندارم. این روند تا قبل از دوربین می‌تواند ادامه داشته باشد. مثل وزنه‌برداری است که با پارتی‌بازی تا کنار وزنه می‌توان رفت.

 به نظرت جریان ارتباطات در سینما موثر نیست؟

 هست اما زمانی که بازیگر بتواند گلیم خود را از آب بکشد. در واقع افرادی که اعتبار دارند آن را برای کسی که بازیگری بلد نیست خرج نمی‌کنند.

 تو به عنوان یک بازیگردان ارتباط هیچ‌وقت برایت اهمیت ندارد و ملاک شناختت از بازیگر است؟

 مهم‌ترین اتفاقی که باید در آموزشگاه‌های بازیگری اتفاق بیفتد که اتفاق نمی‌افتد مثل آزمایشگاه طبی است. البته من و آقای پرستویی یک آموزشگاه راه اندازی کردیم و آن را از صفر به جایگاه بالایی رساندیم ولی مدت 10 سال است که کار نمی‌کنم به این دلیل که استاندارد‌ها رعایت نمی‌شوند. برای مثال آزمایشگاه طبی میزان قند و چربی را می‌گوید ولی روش‌های درمان را نمی‌گوید. آموزشگاه هم باید از وضعیت روحیات هنرجو به او اطلاعات بدهد. اما آموزشگا‌ه‌ها را امروزه بنگاه کاریابی درنظر می‌گیرند و این غلط است. اتفاق در زمینه‌ی بازیگری نمی‌تواند سفارش شده باشد. باید از افراد در یک پروسه‌ی شش ماهه تست گرفت که مشخص شود فرد قابلیت تبدیل شدن به بازیگر را دارد. یعنی به استعداد‌های خودش اشراف دارد یا نه.

 پس این تست‌های کوتاه مدت حقیقت ندارد؟

نه اصلن باید در این پروسه قرار بگیرد. من دوران هنرجویی خودم را کاملا به یاد دارم. به همین دلیل وقتی به جوان‌ها درس می‌دهم آنها را درک می‌کنم. از بیرون به این قضیه نگاه نمی‌کنم از درون نگاه می‌کنم و اضطراب او را درک می‌کنم.

 فاصله‌ی بازیگری در سینما و تئاتر کم شده است؟

 این فاصله کم هست.

 قبلا اغراق بیشتری در تئاتر بود؟

 قبلا بله، ولی امروز کمتر است. به نظرم بازیگر خوب هرجایی که باشد می‌تواند خوب بازی کند. در سمت صدا‌پیشه‌ی انیمیشن هم خوب ایفای نقش می‌کند.

 بازیگری مقابل دوربین نسبت به تئاتر تعریف خاص‌تری دارد؟

 ابزار خاص‌تری دارد. مثل رانندگی است که راننده‌ی خوب ابعاد هر ماشینی را بدست می‌آورد.

 سال‌هاست در این زمینه کار می‌کنی و بازیگر‌های زیادی را می‌شناسی و فضای بازیگری را می‌شناسی. فضای بازیگری ایران و نسل جدید را چگونه می‌بینی؟

 به نظرم فوق‌العاده هستند و مثل همه‌ی نسل‌ها بازیگر درخشان و معمولی در بین آنها وجود دارد.

 نسل جدید از نسل قبل بهتر است؟

 در این موارد شباهت‌های زیادی دارند. چونکه بازیگری خوب سر جای خود قرار دارد. و بازیگر خوب در هر سن و جایگاهی که باشد مطرح خواهد شد.  مثل تفاوت شهرت و محبوبیت است. صرفا هر بازی جلوی دوربین باشد بازیگری نیست. از یک دوست نوازنده که فیلم هم بازی کرده بود، خاطره‌ای دارم از یک برنامه‌ی رادیویی، در برنامه گفت که بازیگری خیلی هم سخت نیست بعد که نظر من رو پرسیدند گفتم این شخص نوازنده‌ی خیلی خوبی است. من هم این ساز را دست گرفتم و صدایی از آن درآوردم ولی این صدا با نوازندگی فرق دارد. اینکه جلوی دوربین قرار بگیریم اسمش بازیگری نیست.

 چه چیزی وضعیت بازیگری در ایران را دچار آشفتگی کرده که گاهی از آن یا یک شرایط نابسامان و کمبودها صحبت می‌کنیم؟ این شرایط رو چگونه تحلیل می‌کنی؟

 بازیگری یک فضایی جدا از فضای جامعه نیست، حتی نسبت به همه‌ی هنر‌های جهان نزدیک‌ترین فاصله رو با ذات زندگی و انسانیت دارد.

 پس به نظرت حساس ترین آدم‌ها به وضعیت جامعه هستند؟

 بله. وقتی یک جامعه آشفته و منقلب است، این به بازیگرها و بازیگری هم انتقال پیدا می‌کند. در کدام برحه‌ی زمانی بوده که ما برای بازیگر خانم بین 40 تا 50 سال ده انتخاب داشتیم

 چرا ما همیشه این محدودیت را داشتیم؟

 برای اینکه بازیگری کار سختی است. مثل محدودیت داشتن داوینچی یا آدم‌های خاص. بازیگر خوب بودن خیلی کار سختی است. بازیگران خوب هم اگر مراقب نباشند به خود ویرانگری می‌رسند. مثل شخصی است که بعد از مجلس ختم چند روز حال بدی دارد یه بازیگر هم یک حس و حال را مدتی با خود دارد. ورزشکار بعد از یک بازی سخت چند روز ریکاوری دارد ولی بازیگر نه. این کار آسیب‌های زیادی به روح و روان آدم‌ها می‌زند. و با این ضربه‌ها بازیگر نمی‌تواند یک آدم عادی باشد.

 به نظرت مشکلات و آشفتگی وضعیت جامعه بر این مسائل تاثیر دارد؟ و بر روی حرفه‌ی بازیگری بیشتر از سایر حرفه‌ها؟

 صددرصد همینطور است اما این کمبود بازیگر خوب همیشه وجود داشته و خواهد بود. شخص شما تاریخ گویای سینمای ایران هستید. به یاد دارید در دوره‌ای آرتیست‌های زیادی وجود داشته باشد.

 بله همیشه گشتیم و پیدا نکردیم.

برای همین چند یازیگر خوب، خوب مانده‌اند و همیشه از آنها حرف می‌زنیم.

 از نسل اول چه بازیگرانی در ذهنت مانده‌اند؟ نسل اول منظورم نسل مجید محسنی و هم‌دوره‌های اوست.

در نسل دوم سوسن تسلیمی و حتی عقب‌تر که بروم بازی ثریا قاسمی در «آرامش در حضور دیگران» بسیار منحصر به فرد است. البته بازیگران دیگردی مثل سپانلو هم بودند که بازی خوبشان مربوط به کارگردانی می‌شود. همچنین ویترین عالی بازیگران در «دایی جان ناپلئون» نیز بسیار عالی بود و خانم سوسن تسلیمی که تکرار شدنی نیست.

 کدام فیلمش را بیش‌تر از همه دوست داری؟ «شاید وقتی دیگر» یا «باشو غریبه‌‌ی کوچک»؟

 اولین فیلمی که از او دیدم «سربداران» بود و بسیار برای من حیرت انگیز بود. بعد از آن «شاید وقتی دیگر» را دیدم و اوج همه «باشو غریبه‌ئ کوچک» بود.

در نسل بعد چی؟ نظرت در باره‌ی خسرو شکیبایی چیست؟

 به نظرم می‌تواند بازیگری را به قبل و بعد از هامون تقسیم کند. پرویز پرستویی در «لیلی با من است». همچنین فیلم «آدم برفی» که ورودی استعداد‌های جدیدی بود. خانم گلاب آدینه در «روسری آبی» هم به نظرم از یک سری مرزها عبور کرده.

 نظرت در مورد بازی‌ها در «درباره‌ی الی» و فصل جدیدی از بازیگری چیست؟

 به نظرم آقای فرهادی یک تعریف جدیدی از بازیگری ارائه داد و تعریفی بسیار با سلیقه و سواد بود. فکر می‌کنم که خیلی ماندگار باشد. مضاف براین که در جهان این نوع بازیگری را پذیرفتند. فکر می‌کنم در فیلم‌های فرهادی می‌شود فرق بازی درست و غلط را فهمید.

 تو این بازیگری را چگونه تعریف می‌کنی؟

 به نظرم در خارج اسم بهتری برای بازیگری دارند. به بازیگر اکتور (actor) می‌گویند که از اکت (act) یا عمل می‌آید و با کار و تمرین به‌دست می‌آید و با اینکه همه دنبال فرمول هستند فرمولی وجود ندارد.

 همه به دنبال تعریف هستند؟ تعریف کردن خیلی سخت است ولی تو «آن» را خیلی خوب تعریف کردی، یا تعریف در مورد کار فرهادی سخت است. مثلن می‌توان گفت سینمای ایران را به قبل و بعد از «درباره‌ی الی» می‌توان تقسیم کرد.

 بازی فرامرز قریبیان را در «رقص در غبار» ببینید. می‌خواهم بگویم یک تئوری در بازیگری وجود دارد که بازی صحنه‌های نوشته نشده است. یک بازیگر خوب، یا بازی درست مبتنی بر اجرای صحنه‌های نوشته نشده است در ذهن و روح بازیگر. مثل باز کردن در در یک صحنه، که قبل از آن باید در ذهن خودم این مسیر را رفته باشم. به نظرم آقای فرهادی تجسم بسیار درستی از این تئوری دارند. بازیگرهای فیلم این صحنه‌های نوشته نشده را ابتدا در ذهنشان و سپس آن پلان را بازی کرده‌اند.

 فیلم «فروشنده» را دیدی؟

 بله

شهاب حسینی را دوست داری در این فیلم؟

 همه‌ی بازی‌ها را در فیلم دوست دارم. بازی سجاد حسینی به نظرم حیرت‌انگیز است و این به نظرم بیشتر به انتخاب بازیگر بر‌می‌گردد. یعنی صدا و فیزیک بازیگر هم به آن صحنه کمک می‌کند.

 فرهادی هم تعریف بازیگری را عوض کرد و هم مفهوم ستاره بودن بودن در فیلم را هم حذف کرد؟

 به این دلیل است که بازی درست را نشان می‌دهد. وقتی بازی درست باشد هرکسی که بازی کند خوب می‌شود. در همه جای جهان به این نکته رسیده‌اند که بازیگری که درست بازی می‌کنند و ستاره در فیلم معنا ندارد و این مقوله دیگر جذاب نیست. به نظرم ستاره بودن از بازیگری به نقش تبدیل شده است. نقش‌ها ماندگار می‌شوند. ایرادی که به داوری جشنواره فجر می‌گیرم با اینکه خودم هم جایزه گرفتم از آنجا، این است که به بازیگر جایزه می‌دهند نه به بازیگری او. به شخص کارگردان جایزه می‌دهند نه به کارگردانی او. در حالیکه در جوایز اسکار، البته به این منظور نیست که اسکار بهترین است، بلکه به عنوان پربازتاب‌ترین انتخاب از سینمای جهان، در لیست جوایز اسم فیلم هست نه شخص و هنوز نمی‌دانید شخص چه‌کسی است. شاید قسمتی از آشفتگی سینمای ما به دلیل همین جوایز است. یا جوایزی که نمی‌دهیم. بازی‌هایی که باید تحسین شوند و نمی‌شوند. و نکته‌ی مهم‌تر از آن کاندید‌ها هستند. با کاندید شدن یک بازیگر بد آن شخص را نابود می‌شود. این یعنی این تعریف درست است و بقیه براساس این تعریف پیش می‌روند و با همین فکر سوپراستار سینما ‌ می‌شوند. حالا من می‌توانم روی تعریف خودم از سینما پافشاری کنم، بیشتر از شش یا هفت بار امتحانش را پس داده‌است. آدم‌هایی که با این تعریف آمده‌اند دیده شده‌اند. و این جواب را که به کسی جایزه ندادند چون وقتش نبود، قابل توجیح نیست. مثل این موضوع که به آقای پرستویی برای بازی در «مارمولک» سیمرغ ندادند و یکی از داورها به آقای پرستویی گفت که آلان دیگه نوبت جوان‌هاست. این چه مدل نگاهی است به مقوله‌ی هنری؟ پیر یا جوان بودن در کجای دنیا معیار سنجش هنر است. تعریف‌های غلط باعث آشفتگی سینما می‌شود. مثلا می‌گویند «صد چهره‌ی تاثیرگذار سینمای ایران» که تعدادی از آنها اصلن تاثیرگذار نبوده‌اند. بازیگری خوب یک آدم با تاثیرگذار فرق می‌کند. یا گاهی معیار انتخاب کاندید جوایز برای این است که کارگردان سرو صدا راه نیندازد.

 در بین بازیگرانی که در سال‌های اخیر چهره شده‌اند از نظر بازیگری به آینده‌ی چه کسی می‌توانی امیدوار باشی؟

 از گفتن نام اشخاص پرهیز می‌کنم چون هر شخصی می‌تواند بازی بد هم داشته باشد. من بازی خوب می‌شناسم نه بازیگر خوب. به نظرم بازی‌های «ابد و یک روز» خیلی خوب بود و متاسفم که بازی پیمان معادی در جشنواره‌ی فجر دیده نشد. بازی هادی حجازی‌فر در «ایستاده در غبار» هم خیلی خوب و سخت بود. خود فیلم هم خیلی خوب بود و در جهان نمونه‌ای شبیه‌ آن وجود ندارد. می‌توان ادعا کرد که آقای حجازی فر یک داب‌اسمش (dobsmatch) دوساعته بازی کرده‌ است، ولی مورد توجه واقع نشد. این بازی‌ها به واسطه‌ی نقش‌های درستشان ماندگار می‌شوند.

 یکی از بازی‌هایی که من دوست دارم بازی خودت در «بی پولی» است.

 کار در فیلم‌های آقای نعمت‌الله را دوست دارم. از کارگردان‌هایی است که آدم را وادار می‌کند تعریف را به تفسیر نزدیک کند. هدایت فوق‌العاده‌ای دارد.

 بازی‌های خوبی داری و یکی از آنها  «بی پولی» است.

من همیشه متهم می‌شوم به اینکه خیلی پیشنهاد می‌دهم. چند وقت پیش یک کارگردان که فیلم بدی ساخته بود خواست با من حرف بزند و گفت: «شنیدم در حین کار خیلی پیشنهاد می‌دی؟» گفتم بله و او گفت که چون که حواس کارگردان پرت می‌شود اصلن خوب نیست . گفتم حتما می‌دانم چقدر باید بگویم و در مورد خودم پیشنهاد می دهم و در مورد بقیه هم وقتی چیزی می‌گویم که از من بخواهند. در مواردی بوده که خود کارگردان از من خواسته. البته گفته‌ام که دیگر بازی‌گردانی نخواهم کرد.

 چرا؟ فکر می‌کنی شرایط بازیگردانی به‌هم ریخته‌ است؟

 چرا کار درستی است و نیاز سینمای ما هم هست. ولی فکر می‌کنم نگاه به آن نگاه غلطی است و از من زیاد انرژی می‌گیرد. بعد از اینکه بازی خوب از کار در می‌آید بازیگر مدعی می‌شود که کاری با بازیگردان نداشته‌است. فکر می‌کنند ننگ است که بگویند بازیگردان با من کار کرده‌است. در برخی موارد کارگردان‌ها هم همین‌کار را انجام می‌دهند. من چیز به کسی یاد نمی‌دهم من ترجمه می‌کنم حرف‌های کارگردان را برای بازیگر. اگر آشفتگی داریم به خاطر انتخاب بازیگر غلط است.

 چند وقت پیش جمله‌ای گفته بودی که «هیچ فیلمی در کمد باقی نمی‌ماند» ولی چند فیلم هست که اکران نشده باقی مانده‌اند.

 نمی‌ماند. این کمدها مثل کمد «نارنیا» هستند. و به نظرم این عدم درک از جهان رسانه و جهان هنر امروز است که فکر کنیم با توقیف یک فیلم می‌شود جلوی دیده‌شدن آن را گرفت.

یعنی معتقدی که بلاخره دیده می‌شوند؟

صددرصد. یکبار شخصی در یک تئاتر به بهرام بیضایی گفت: «من جلوی نمایش فیلم شما را گرفتم» و بیضایی جواب داد: «خورشید برای طلوع از شما اجازه نمی‌گیرد. مطمعن باشید اثر من هم بلاخره دیده خواهد شد.» و به نظرم این جمله خیلی درخشان است. هیچ شخصی نمی‌تواند مانع دیده شدن یک اثر هنری بشود. من یک فیلم کار کردم که خیلی دوستش دارم و به نظرم خیلی کار سختی بود به نام «آشغال‌های دوست داشتنی» این فیلم فوق‌العاده و خوش ساخت است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این کار اینقدر سخت و توان‌فرسایی باشد. فیلم در سه روز فیلم‌برداری شد. اولین بار بود که من از شدت خستگی خواستم که کار متوقف شود. و آقای امیریوسفی درایت خیلی خوبی برای ساخت فیلم داشت و این فیلم بدون دلیل قانع کننده مهجور مانده‌است. شاید فقط به این دلیل که آدم‌ها متوجه نمی‌شوند که چه چیزی در فیلم گفته می‌شود. این فیلم فکر می‌کنم اگر در زمان خودش پخش می‌شد خیلی بهتر بود. مثل اتفاقی که برای «به رنگ ارغوان» افتاد. این کمد‌ها به نظرم برای محافظت از فیلم‌هاست. و این تلقی غلط برای زمانه‌ی ما نیست. درطول تاریخ مگر توانسته‌اند از سروده شدن شعری جلوگیری کنند. این توقیف‌ها نشان‌دهنده‌ی عدم اطلاع ما از صحت پروانه‌ی ساخت است. جلوی خلاقیت را نمی‌توان گرفت.

 جمله‌ی بیضایی را یکبار دیگر تکرار می‌کنی

 آقایی گفت: «من جلوی نمایش فیلم شما را گرفتم» و بیضایی جواب داد: «خورشید برای طلوع از شما اجازه نمی‌گیرد.»

 

فیلم‌نت نیوز، رسانه به‌روز اخبار روز سینمای ایران و جهان را در کانال تلگرام فیلم‌نت نیوز دنبال کنید
0

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *